در رویکردهای نوین رواندرمانی مبتنی بر هیجان، تجربهی هیجانی نه پدیدهای ساده یا یکپارچه، بلکه ساختاری پیچیده، چندلایه و همواره در حال تحول تلقی میشود. تمایز میان سه سطح عاطفه (affect)، هیجان (emotion) و احساس (feeling) به ما امکان میدهد تا تجربههای عاطفی مراجعان را با دقت بیشتری تحلیل و بازسازی کنیم. در این نگاه، احساسات صرفاً پاسخهای آنی یا بازتابی به محرکها نیستند، بلکه بازنماییهایی واسطهمندند که تحتتأثیر زمینههای میانفردی، حافظههای هیجانی، الگوهای دلبستگی و پردازشهای درونیشدهی دفاعی شکل میگیرند. به بیان دیگر، احساسات اغلب روایتهایی ثانویه از عواطف عمیقتر و اولیهاند، و همین مسئله آنها را مستعد تحریف، بازداری یا قطع ارتباط با هیجانات اصیل میسازد.
در این چارچوب، ما با پدیدهای مواجهایم که میتوان آن را «احساسات نادرستاحساسشده» نامید؛ یعنی تجربههایی که در آنها مراجع به شکلی تحریفشده، نامتجانس یا گسسته از هیجانات پایهاش احساس میکند. این تحریف میتواند حاصل سالها انکار، سازگاریهای دفاعی در دل روابط ناایمن، یا نتیجهی مکانیزمهایی باشد که فرد برای محافظت از خود در برابر دردهای عاطفی شدید به کار گرفته است. از منظر هیجانمحور، این احساسات نادرستاحساسشده به جای آنکه ما را به سمت نیازها و آسیبهای واقعی هدایت کنند، اغلب ما را از تجربههای اصیل دور میسازند. هدف درمان هیجانمدار دقیقاً همین است: بازگشایی این لایههای دفاعی، بازسازی ارتباط با هیجانات اولیه و کمک به تجربهکردنِ عمیق، ملموس و تنظیمشدهی آنها در یک رابطهی درمانی ایمن.
با این حال، در برخی مراجعان، بهویژه آنهایی که آسیبهای روانی شدید، بیپاسخمانده و مزمن تجربه کردهاند، ما با سطحی از گسست مواجه میشویم که فراتر از تحریفهای معمول هیجانی است. در این وضعیت، خودِ ظرفیت برای تجربهی هیجان هدفِ اختلال قرار گرفته است. مراجع، نهتنها از هیجانات اصلی خود قطع ارتباط کرده، بلکه حتی توانایی حسکردنِ احساسات را نیز از دست داده است. این وضعیت را میتوان بهعنوان «بیعاطفگی» یا «عاطفهزدایی رادیکال» در نظر گرفت. در این حالت، زبان هیجان دیگر برای فرد کار نمیکند، و نه تنها هیجانات تجربه نمیشوند، بلکه حتی بهصورت ذهنی نیز قابل دسترسی نیستند. اغلب، این وضعیت در افرادی دیده میشود که در موقعیتهایی قرار داشتهاند که برای سالها احساس خطر، بیقدرتی یا رهاشدگی را تجربه کردهاند، بدون اینکه فضایی برای ابراز یا پردازش هیجانی فراهم شده باشد.
در چنین بسترهایی، ما با نوعی «دگر-دگر-عاطفهمندی» مواجه میشویم: وضعیتی که در آن، تجربهی هیجانی نهتنها از خلال دیگری، بلکه از خلال یک رویداد بیرونی سهمگین، مانند تروما یا فروپاشی رابطهی دلبستگی، بهشدت دگرگون شده است. در این موقعیت، مراجع نه فقط در تجربهی هیجان، بلکه در امکان تجربهپذیری عاطفی دچار اختلال میشود. در واقع، فرد نه فقط ارتباط با احساساتش را از دست داده، بلکه دیگر «نمیداند چگونه احساس کند». این وضعیت درمانی چالشی بزرگ ایجاد میکند، زیرا درمانگر دیگر تنها با بازداری هیجانی روبهرو نیست، بلکه با خاموشی کامل سیستمهای عاطفی سروکار دارد؛ خاموشیای که باید با حساسیت، ایمنی رابطهمند، و گامبهگام احیا شود.
چنین تجربههایی، ما را وادار میکند تا به محدودیت برخی رویکردهای نظری سنتی در فهم این پیچیدگیها توجه کنیم. نظریههای کلاسیک رواندرمانی، چه مبتنی بر زبان و معنا باشند (همچون سنتهای پساساختارگرایانه)، و چه تمرکز بر فرآیندهای ناهشیار و فانتزی داشته باشند، اغلب در مواجهه با پدیدههایی چون بیعاطفگی، فروپاشی هیجانی یا قطع ارتباط کامل از احساس، دچار محدودیت میشوند. در حالی که این رویکردها میتوانند تحلیلی غنی از بازنماییها، زبان و دفاعهای روانی ارائه دهند، اما در سطحی که ارتباط هیجانی در مغز و بدن قطع شده، بهتنهایی کافی نیستند. ما در این وضعیت نیازمند تلفیقی عمیقتر از درک هیجانی، شناخت بدنی، و بینش میانفردی هستیم.
اینجاست که همکاری با علوم اعصاب هیجانی بهویژه سودمند است. مطالعاتی در سنت داماسیو، ژوزف لدو و یاک پانکسپ بهوضوح نشان دادهاند که تجربهی هیجانی با عملکرد ساختارهای مغزی خاصی همچون آمیگدالا، قشر پیشپیشانی و شبکههای بیننواحی در ارتباط است. هنگامی که این ساختارها آسیب میبینند یا عملکردشان مختل میشود، مراجع ممکن است دچار اختلال در شناسایی، تنظیم یا حتی تجربهی هیجان شود. این یافتهها با تجربهی درمانگران هیجانمدار هماهنگاند؛ آنجا که میبینیم مراجعانی که دچار انجماد هیجانی هستند، اغلب در سطح بدنی نیز هیچ سیگنالی از احساس در خود نمییابند. بازگشت به احساس، گاهی نه با تفسیر ذهنی، بلکه از طریق ایمنی رابطهای، تماس بدنی تنظیمشده، یا تمرینهای تمرکز بر بدن امکانپذیر میشود.
تمامی این چشماندازها نشان میدهند که ما برای فهم کامل فروپاشیهای هیجانی و امکان بازسازی آنها، نیازمند پیوندی زایا میان رواندرمانی هیجانمدار، نظریههای سوژگی در فلسفه، و دادههای علوم اعصاب هستیم. هر یک از این حوزهها بُعدی از واقعیت پیچیده انسانی را روشن میکنند، اما تنها در گفتوگو با یکدیگر است که میتوانیم درک ژرفتری از آنچه در دل رابطه، حافظه، تروما و بازسازی روانی رخ میدهد، به دست آوریم.
در جمعبندی، میتوان گفت که تجربهی هیجان، بویژه در بافت آسیب، امری صرفاً ذهنی یا شناختی نیست، بلکه تجربهای زیسته، بدنی، رابطهمند و چندسطحی است. فروپاشی این تجربه نه فقط سوژه را از تماس با هیجانهایش محروم میکند، بلکه گاه امکان عاطفهمندی را بهکلی از بین میبرد. اما در دل یک رابطهی درمانی ایمن، در بستری تنظیمشده و مبتنی بر حضور هیجانی، میتوان بار دیگر این ظرفیتها را احیا کرد. و این، قلب رواندرمانی هیجانمدار است: بازگرداندن انسان به توان حسکردن.
برای مطالعه بیشتر:
Johnston, A., & Malabou, C. (2013). Self and emotional life: Philosophy, psychoanalysis, and neuroscience. Columbia University Press.

English